پرنده ی پر شکسته ...
بـــــــدون رخ تو این ثانیه ها برآیم طاقت فرسا شده است ارامــــــــشم تو بودی ولی تو همه را به دست باد سپردی و رفــــــــــــتی در نگاهت ارامشی را حس میکردم که گوشه ای از ان برای این دل بیکسم کافی بود . وقتی حالا تمام حرفهایم در گلو بغـــــض شده است دگر زندگی معنا و مهفومی ندارد حس میکردم که تمام غم وغصـــــــــــــــــه های دنیا در این قلــــــــــــــب کوچک و زخمی جا شده بود . اما این تنم هم یک جسد بی جان شده است که توان نگهداشتن هیچ بار را ندارد اشک هایم را برای لحظه های حبس کرده بودم که امروز همه اش ازادی اختیار کردند چیزی هم به نقطه پایــــــان نفس هـــــــــایم نمانده است نفس هایم را انقدر سریـــــع میکشم تا زودتـــــــــر عمرم به پایان برسند. نوشته شده توسط نادیه نیکزاد تاریخ 2011 . 10 . 23 ساعت 53 . 18 
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۰۱ ساعت 21:25 توسط نادیه نیکزاد
|
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )