میروی ؟   بی خداحافظی فکر دلم را نمیکنیی که بی تو عذاب میکشد ؟

میروی و به فکر من نیستی که بی تو زندگی برایم جهنم میشود ؟

مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی ما ؟

مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری ؟

تو که مرا تنها میگذاری با این حرکت نا درست مرا در کوچه و پس کوچه های شهرآواره میکنی 

مگر نمیدانستی که دلم تنها وابسته ی توست ؟

مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم ؟

مگر نگفته بودم اگردوست وفادارم باشی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری

پس تو دوست حقیقی من نبودی ، همه حرفهایت ریا بود عاطفه ی دروغی در دلت بود 

سهم من از با تو بودن همین بود 

باورم نمیشود بروی و بار سفر را ببندی

دلم به تو خوش بود چه آرزوهایی با تو داشتم ، نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم

میروی و من چشمهایم اشکبار میشود روزهای زندگی ام نفسگیر .

میروی ؟ 
کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی 

کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنهامیگذاشتی