باران نگاه
تو که باران نگاهت همه را می بارد .
تو که امواج نگاهت همگان را سر ساحل وفا می خواند
و من از دور تماشاگر بی نام و نشانی هستم .
به تو می اندیشم
به همان لحظه که گفتم
بی تو در خانه غم می میرم
امشبی را به من آرامش ده
و تو خندیدی که نه جانم
بین ما فاصله هاست
و من عادت کردم درشب سرد دلم
به تو اندیشه کنم
و هنوز هم به تو می اندیشم

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۶/۰۹/۲۹ ساعت 10:57 توسط نادیه نیکزاد
|
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )