اي کاش بودي و مي ديدي که چشمانم چطور در

انتظار توست ، اشکها

 در بدرقه راهت همچو آبي که بدرقه کننده مسافر است . تو را بدرقه

 مي کرد ودر انتظار بازگشت توست اي کاش بودي و التماس دستانم را

 مي ديدي که بسوي تو دراز شده و با فريادي بي

صدا تو را به سوي

 خود مي خواهد ، اما اين بازي مرا در حسرت

ديدارت جاي گذاشت و

 رفت ، آري اين منم که از دوري تو ديگر تاب و

توان حرف زدن

 ندارم ، برگرد که ديگر در من جاني نمانده که نثار

تو کنم ، برگرد