باز هم باورم نمیکنی
اشکهایم با دست های مهربان تو پاک می شد
اما تو هیچ وقت نتوانستی باور کنی
قلبی که غرورش شکسته در انتظار توست
در مقابل تو غرور معنا ندارد
نتوانستی باور کنی که دو چشم بی تاب من
که هر لحظه انتظار طلوع نگاه تو را می کشند
و ندانستی که دست هایم فقط
به دنبال گرمی دست های تو می گردند
سراپای وجود تو همه خوبیست
و همین است که مرا آزار می دهد
تو خوبی اما من تو را ندارم
بیا و با نگاه چشمان زیبایت زندگی را به من برگردان
برگرد مگذار دوباره تنها شدن را تجربه کنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۶/۱۱/۲۴ ساعت 9:45 توسط نادیه نیکزاد
|
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )