اشکهایم با دست های مهربان تو پاک می شد

 

اما تو هیچ وقت نتوانستی باور کنی

 

 قلبی که غرورش شکسته در انتظار توست

 

در مقابل تو غرور معنا ندارد

 

نتوانستی باور کنی که دو چشم بی تاب من

 

 که هر لحظه انتظار طلوع نگاه تو را می کشند

 

 و ندانستی که دست هایم فقط

 

 به دنبال گرمی دست های تو می گردند

 

سراپای وجود تو همه خوبیست

 

و همین است که مرا آزار می دهد

 

تو خوبی اما من تو را ندارم

 

بیا و با نگاه چشمان زیبایت زندگی را به من برگردان

 

برگرد مگذار دوباره تنها شدن را تجربه کنم...