بازم احساس تنهایی میکنم.تنهای تنها در سرزمینی نا آشنا

  میان حقایقی که از آن گریزانم

  در این هنگام دنبال کسی میگردم تا حرف دلم رو برایش باز گوکنم

  اما وقتی از همه کس وهمه چیز ناامید می شوم

  به خلوت ترین مکان پناه می برم

 وبه دور از چشم دیگران اشک می ریزم

  اشک هایی که بیان کننده درد های درونی ام هستند

 ودر میان اشک هایم تو را صدا می زنم ومیخواهم

که کنارم باشی ولی تو نیستی عزیزم

  وفقط یاد توست که به من آرامش میدهد

بیا پیشم امروز بیش از اندازه به تو محتاجم باورم کن.