خار

آنگاه که خشم زد و بالا گرفت
و همدیگر را مرده و نابود خواستیم.
شاید نمی دانستیم، که دنیا
چه جای کوچکی است، برای هر دومان.
چه بیرحمانه، تن میخراشند تیغهای خاطره.
این شکنجه گران بی رحم.
و آنگاه، در شبی عذاب آلود، در گوش تو میخوانند:
رفتهاست محبوب تو، برای همیشه.
با شادی و تهدید و اضطراب، خیره میشوند به تو،
با چشمانی که توان گریز از آن نیست
و قلب تو آرام آرام در هم میشکند.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۶/۱۲/۱۴ ساعت 13:20 توسط نادیه نیکزاد
|
دوستان عزیز و گرامی : وبلاگ که فعلا در آن قرار دارید چکیده از مجموعه اشعار و نوشته های است که من آنرا خدمت شما عزیزان تقدیم میکنم از همه شما ارزو دارم که بادادن نظریات و پشنهادات تان در بهتر سازی وبلاگ من مرا کمک و همکاری نماید. ( نا د یه نیکزاد )