آنگاه که خشم زد و بالا گرفت

 

و همدیگر را مرده و نابود خواستیم.

 

شاید نمی دانستیم، که دنیا

 

چه جای کوچکی است، برای هر دومان.

 

چه بیرحمانه، تن میخراشند تیغهای خاطره.

 

این شکنجه گران بی رحم.

 

و آنگاه، در شبی عذاب آلود، در گوش تو می‌خوانند:

 

رفته‌است محبوب تو، برای همیشه.

 

با شادی و تهدید و اضطراب، خیره می‌شوند به تو،

 

با چشمانی که توان گریز از آن نیست

 

و قلب تو آرام آرام در هم می‌شکند.