قلبی سوخته

هميشه وقتي گريه ميکني کسی که آرام ا ت ميکنه دوستت داره

کسی که برایت گريه ميکنه عاشقت است .

عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فروريختن ديوار غرور گدايي کني

آن وقت است که ديگر عشق نيست .... صدقه است .

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقش پر عکس ميشه

اما هميشه دلت برای کسی تنگ ميشه که نميتوا ني عکسش را به ديوار بزني .

یکی میدانه دوستش داری یکی نمیدانه دوستش داری

بیچاره کسی که فکر می کنه دوستش داری و دوستش نداری .

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود .

رنگين کمان پاداش کسي است که تا آخرين قطره زير باران مي ماند

فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد

پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست .

وقتي دهکده اي مي سوزد همه دودش را ميبينند

 اما وقتي قلبي مي سوزد کسي حتي شعله اش را نمي بيند .

 

دوستت دارم

 

 

 

نامه هایت را میخوانــــم

 

به یاد تو شبـــــها آسمان را می نگرم


آسمانی که ستـــــاره هایش تو را در من زنده میکند


و به یاد تو همیشه گلها را میبینـــــــم


که شمع عشق تو را در من روشن کرد


و به یاد مهربانیهــــایت خورشید را میبینم


که روشنائیش زمیــــن را روشن میکند


و به یاد قلب پاکت که روحــــم را جلا میدهد


و به دریای بیکــــران و آسمان آبی بودن


نامه هایت را میخوانــــم


نامه هایی که خاطـــرات تو را در من زنده میکنــــد


و به یاد تو همیشه منتظــــر میمانم


که روزی نه با یـــاد تو


بلکه در کنــــارت .... دنیا را زیبا میبینم

 

کوشش کن

 

سعي كن هميشه تنها باشي

 

چون تنها به دنيا آمدي و تنها از دنيا خواهي رفت

 

هرگز به عظمت عشق نگاه نكن

 

چون آنقدر عظيم و بزرگ است كه هر وقت در تو آمد زندگيت را از بين خواهد برد

 

و اگر هم در زندگي عاشق شدي

 

سعي كن يكي را دوست داشته باشي با او صحبت كني با او بخندي و در غم او گريه كني

نکرد

 

در غریبی ناله ها کردم کسی یادم نکرد

                  در قفس جان دادم و صیاد آزادم نکرد

                           ضربه مردم چنان از زندگی سیرم نمود

                                            آرزوی مرگ کردم ، مرگ هم یادم نکرد

من در اینجا

 

ای دوست بياکه بی وفايی نکنيم

 

    ازعاشق دل خسته جدايی نکنيم

 

با عهد خود وفا کنيم تا آخر

 

    يا اينکه ازاول آشنايی نکنيم

درمان درد

 

هر روز می گوید  :  دیگه از درد نگو  .
 
چه قدر از درد می نویسی  ؟

می دانی چرا  ؟

چون نمیدانه . نمیدانه که خودش درمان این درد است  .

بر گرد مهربانم

 

اي کاش بودي و مي ديدي که چشمانم چطور در

انتظار توست ، اشکها

 در بدرقه راهت همچو آبي که بدرقه کننده مسافر است . تو را بدرقه

 مي کرد ودر انتظار بازگشت توست اي کاش بودي و التماس دستانم را

 مي ديدي که بسوي تو دراز شده و با فريادي بي

صدا تو را به سوي

 خود مي خواهد ، اما اين بازي مرا در حسرت

ديدارت جاي گذاشت و

 رفت ، آري اين منم که از دوري تو ديگر تاب و

توان حرف زدن

 ندارم ، برگرد که ديگر در من جاني نمانده که نثار

تو کنم ، برگرد

 

مینویسم برای تو

می نویسم می نویسم از تو برای تو و به خاطر تو .

 با ان که میدانم رفتنت را برگشتی دوباره نیست .

اما باز منتظرم و با این انتظار به خود امیدواری میدهم .

 از تو هیچ انتظاری ندارم .

شاید هر کس جای تو بود بدتر از این با من می کرد .

 شاید عاشق همین بزرگواریت شدم که نمی توانم فراموشت کنم .

 و حالا هیچ انتظاری از تو ندارم .

 فقط می خواهم بدانی که فراموش کردنت مثل برآورده شدن آرزوهایم محال است .

 

فراموشم کردی .....

 

اي قشنگ ترين بهانه زندگيم به من بگو مهرو محبت


را از كدامين چشمه زيبايي گرفتيكه خارها را


گل كردي و دلها را عاشق خود و انوار


كدامين ستاره اي كه روشنايي


چشمانت را از آن گرفته اي


كه با نگاهت شعله عشق را


در جانم افروختي. صدايت را از كدام


مرغ خوش آوا گرفته اي كه طنين آن مرهم


همه زخم هاي من است. خوابم مياد اما


مي ترسم كه بخوابم مي ترسم


كه اگه بخوابم تو را درخواب


ببينم كه از من جدا


مي شوي.

 

لحظه

 

باران ببار

 

 

خدا حافظ

 

من تو را به خدا می سپارمت .

به خدایی که من و تو را با هم اشنا کرد .

واینک همان خدا تو را از من گرفت .

 اشک هایم را بدرقه راهت می کنم .

سفرت به سلامت .

 ای سفر کرده ای که مرا تنها گذاشتی با خیال شیرینت ...

تنهایی

 

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم...

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنها ست

تنهایی را دوست دارم زیرا...

در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

 

 

باز هم دلم هوای تو داره

 

افسوس که فریادم صدا ندارد

 
وقتی مهتاب تنها میماند دلش میگیرید  اما من وقتی تنها میمانم  ......

میدانی چرا  ؟

 

دیگر حتی در خیالم هم تصور نمی کنم که عاشقی کنم ،

دیگر حتی نمی توانم جز عشق تو هیچ عشقی را بفهمم و درک کنم و یا بپذیرم .

برای من فقط تویی و بس .

پرنده ای بی بال و پر، پرنده ای پر شکسته ام

 که سخت به شانه های امن تو محتاجم ، تا که سرم را میان بالهای سوخته ام بگذارم

 و بر مزار روزهای سرد و تلخم های های بگریم.در تمام روز ها و شب هایم همه بیقراری ،

  وجودت هدیه برای دیده گان بارانی ام،

به همان خدایی که عاشقانه می پرستمش و می پرستی اش

 دیگر تاب دوریت را ندارم ، دیگر تحمل گذراندن

روزهای تلخ و شب های سرد و خالی از ذره ای امید را ندارم

 دیگر تحمل این را ندارم که مدام از پشت پنجره بیرون را نگاه کنم

که اگر تو آمدی ببینمت،دیگر تابی برایم نمانده خستگی امانم را بریده،خسته شده ام

 از این من خودم. نیستی که ببینی چگونه در تب و تاب دیدنت می سوزم ،

 تو همه منی و من چه دلتنگم برایت اگر که بگویم دلم پیش توست دروغ گفته ام

میدانی چرا  ؟

آخر تو همه دل منی همه مرا به خود گرفته ای من با یاد تو تمام ثانیه های زندگی ام را گذرانده ام

 و خواهم گذراند.تمام من تو را فریاد می زنند افسوس که فریادم در هیاهوی باد گم می شود،

می ترسم نیایی و من فرصت بوییدن پیراهنت را پیدا نکنم

و حتی مهلت یافتن نشانه ای کوچک از توآه ! که نه آسمان،نه زمین ، نه کهکشان

 هیچ کدام حرفی برای گفتن ندارند همه حرفها و گفتنی ها از من است

 چرا که آسمان و زمین و کهکشان هیچ کدام پنجره ای روشن به رویم نگشودندف

 هیچ کس نتوانست بیقراری و بی تابی تو را به رسمیت بشناسد امشب چقدر دلتنگ بودم

 هر چه گریه کردم آرام نشدم و بغض تمام راه نفسم را گرفته بود خدا را به سختی صدا می کردم

مانده ام چگونه و تا کجا می بایست این کوله بار را بر شانه های خسته و تکیده ام به دوش بکشم

و کجا این کوله بار را برزمین بگذارم.بهار رفت خزان آمد خزان به زردی گرایید زمستان آمد

 سوز و سردی همه جا را فرا گرفت ...........دوباره بهار آمد...................اما افسوس از تو خبری نشد

 و من همچنان در کوچه پس کوچه های غربت و تنهایی در انتظار تو ام که بیایی

 تا دوباره نفس تازه کنم

 کاش به شعله های جانم کمی باران ببارد ،

آه از این شعله ها که سخت می سوزاند مرا و خاکسترم می کند

 

دلم گرفت

 

 

مرگ اين حادثه حتمي در زندگي


افسوس که اين مزرعه را آب گرفته


سلطان مصيبت زده را خواب گرفته


نه در ماندن قراري است


نه در رفتن عجله اي   ...


عروجي را که در خيال با تو به آن رسيدم


سقوطي است که در واقعيت از آن مي گريزم  .

 

دل بستم به او

 

نگاهم کرد و پنداشتم دوستم دارد . نگاهم کرد، در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم .

 نگاهم کرد دل به او بستم . نگاهم کرد اما بعدها فهميدم که فقط نگاهم ميکرد    

                 براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد

 ديوانه هيچ نداشت و گريست گمان کردندچون هيچ ندارد مي گريد

 اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشکست و قيمت اشک

عشق  

                                                   نمي دانم که دانست او دليل گريه هايم را ؟

 که حس کرد

 مي دانم که مي دانست

 نمي دانم  ز عاشق بودنش مستم وجود ساده اش بوده که من اينگونه دل بستم

 

نمی دانم

 

چیست این حس غریب . . .

از قلبم آغاز می شود  ،

و به انگشتانم می رسد .

از انگشتانم به قلم

و از قلم به کاغذ

دست ِ آخر هم بغض می شود و

با اشک هایم به پایان می رسد  . . .

نمی دانم کجای شعر هایم

لبخندهایت گم شدند

شاید در تمامی ِ طپش های  لحظه های بودنت

در ترانه ای نحس

گم شده بودی  . . .

                            نمی دانم

بی تو هرگز

 

 

اگرگلی را دوست داری نچینیش

اگر چیدیش پرپرش نکن

اگر پرپرش کردی دورنندازش

اگر کردی دیگه یادش نکن ...

 

اشک حسرت

 

هرکه در سینه دلی داشت به دلداری داد

 

دله نفرین شدهء ماست که تنهاست هنوز

 

گرچه رفتی زبرم حسرت روی تونرفت

 

در این خانه به امید تو باز هست هنوز

به امید عشق واقعی

 

 

افسوس

 

 

رفتی خدا نگهدار

تو میروی

 

 تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم 

 

  تعجب نکن که چرا گريه نميکنم 

 

 بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم 

 

  اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است 

عاشقانه دوستت ميدارم

 

درتمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت

 

تنها به تومی اندیشم

 

به توکه احساس مرانادیده نخواهی گرفت

 

ومراقبل ازانکه درمرداب اندوه غرق شوم نجات خواهی داد

 

.عشق مراخواهی ستودودرباغ کوچک قلبم ؛گل امیدخواهی کاشت.

 

تنهاچیزی که برایم ارزشمنداست توهستی.

 

تویی که نمی توانم حتی درخیالم به بی توبودن حتی برای یک لحظه ی کوتاه فکرکنم.

 

نمی دانم تاکی باید صبرکنم

 

اما دوباره صبرمی کنم چون عادت کرده ام

 

 یاد بگیرم غیرازصبرکردن وتسلی یافتن باخاطرات زیبایت چاره ای ندارم .

 

نیامدنت قلبم راسخت می فشارد

 

اما به امید امدنت تا لحظه ی مرگ می مانم

 

 یا توخواهی امد یا دراغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید

 

عزيزم نميدونم آخر قصه ئ من و تو چي ميشه اما اينو بدون

 

من تا ابد و براي هميشه به انتظار تو مي مانم و عاشقانه دوستت ميدارم

 

سوزش

سوختم در گرفتم سوزشم بر کسی ظاهر نشد

چون چراغان در شب مهتاب بیجا سوختم

 

دل داده

دلداده عشق و هستی

تو یکتا بودی در مسیر عشق

در تند باد عمر چه زود   چه بزودی به کمال رسیدی !

عشق و دوستی    شور و نشاط در قامت بلند تو تجلی داشتند !

یک یک قله ها را فاتح بودی !

و چه زود   چه بزودی به پایان راه رسیدی

کوچ ناباورانه ات چه دردناک است

نگارم

      تو رفته ای   

وخانه بی تو چه بیرنگ است

و دیگر عطر خنده ات در فضا نمی پیچد

نه صدایی   نه آوازی

بیصداست سازت در گوشه ایوان

و آوای دل نشینت ما را با خود نمی برد

در هر کران خالیست جای تو

و من در فکرم که خانه بی تو چه تاریک است .

 

دست امیدم را کوتاه نکن

 

مي خواهم امشب از ماه قول بگيرم كه هر وقت دلم برايت تنگ شد
 
در دايره حضورش تو را به من نشان دهد
 
مي خواهم امشب با رازقي ها عهد ببندم
 
هر وقت دلم هواي ترا كرد
 
عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت كنند
 
مي خواهم امشب با درياي خاطره ها قرار بگذارم
 
كه هروقت امواج پر تلاطم يادها خواستند قايق احساس مرا بشكنند
 
دست اميد و آرزوي تو مرا نجات دهد
 
مي خواهم امشب با تمام قلب هايي كه احساس مرا مي فهمند و مي شنوند
 
پيمان ببندم كه هر وقت صداي قلب بي قرار مرا هم شنيدند
 
عشقم را سوار بر ضربانهاي بي تابي به تو برسانند....
 

عشق

 

 

آرزو

 

ÈÑÇی äãÇیÔ ÈÒѐÊÑیä ÇäÏÇÒå ßáیß ßäیÏ

میخواهم بگذرم

 

بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم


تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم


ساختم و تو خراب کردی


و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی

اشک ریختم،


برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم


برای خودم که چگونه غرق تو شدم

و به یاد آوردم،‌


خودم را


که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم


چگونه پرواز را دوست داشتم


و تو را


که بالهای مرا شکستی


همچون قلبم

می خواهم بگذرم،


از تو


از عشق ویران کنندهء تو


از منی که با تو بوجود
میامد


و چه غریب بود

قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد

 

به آرزوی تو باشم

 

در ان نفس که بمیرم در ارزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک بر ارم

به گفتگوی تو خیزم     به جستجوی تو باشم

 

چی کنم

 

 

نه برای تو   

 

بگذار گریه کنم  نه برای تو برای عشقی که مرده است

 

بگذار گریه کنم  نه برای تو برای صداقت که کمرنگ شده است

 

بگذار گریه کنم نه برای تو  برای غمها که یکنواخت شده است

 

بگذار گریه کنم نه برای تو  برای آرزوها که از بین رفته اند

 

بگذار گریه کنم  نه برای تو  برای محبت ها که ساکت شده اند

 

بگذار گریه کنم  نه برای تو  برای آدمیان که بی تفاوت شده اند

 

عشق تا نداره

 

با یک اسمس شروع شد

من یک اسمس زدم ، اوهم یک اسمس زد

من دیوانه بودم ، اوهم دیوانه بود

زنگ زدم ، اوهم زنگ زد

نگاش کردم ، اوهم نگاهم کرد

سرم را بالا کردم ، اوهم سرش را بالا کرد

دید که مرا می شناسه

خندیدم

گفت دوست استیم ؟  گفتم دوستِ دوست

گفت  تـــــا  کجا  ؟

گفتم  دوستی که تـــــا  نداره

گفت تـــــا مرگ

خندیدم گفتم  :  من که گفتم  تـــــا  نداره

گفت باشه  تـــــا  پس از مرگ

گفتم  نه  نه  نه  نه

تــــــا  نداره

گفت قبول  تـــــا  آنجا که همه دوباره زنده می شن 

 یعنی زندگی پس از مرگ  بازهم با هم دوستیم

تــــــا بهشت ، تــــــا جهنم ، تــــــا هر جا که باشه بازهم با هم دوستیم

خندیدم گفتم  :  تو برایش هر قدر که دلت می خواهد ، یک  تــــــا بگذار

اصلاً یک تـــــــــــــــــــا بکش از سر این دنیا تاآن دنیا ، اما من اصلا برایش تـــــــا نمی ذارم

نگاهم کرد ، نگاهش کردم

باور نمی کرد ، می دانستم او میخواست حتما دوستی ما تـــــــا داشته باشه

دوستی بدون تــــــا را از من باور نمی کرد

گفتم بیا برای دوستی ما یک نشانی بگذاریم

اول گفت  باشه

بعد گفت نه

من گفتم بلی

گفت می خوام چند وقت راحت باشم ، فکر کنم

می دانستم دوستی من  تـــــا  نداره

اما دوستی او تــــــا  داره

مثل همیشه

حالا من ماندم تنها و یک دل پر از خاطرات

اما من برایش گفتم که من دوستی ام تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا نداره.

هستم ،  با تو ، همیشه

گفت  تــــــا  کی باید با هم باشیم

گفتم  نه  نه  نه  نه

دوستی ما  تــــــا نداره

 

 


 

 

 

باز هم زندگی ..

   زندگي رياضي است .

 خوبي ها را جمع کنیم بدي ها را منفی

 شادي ها را ضرب کنیم   و دردها را تقسيم

از نفرت جذر بگير  و حالا عشق را به توان برسان

     لحظات شاد خدا را  ستايش كن

 

 لحظات آرامش خدا را ستايش كن

 

 لحظات درد آور به خدا اعتماد كن

 

 و در تمام لحظات خدا را شكر كن

 

شراب گريه

  واقعا تحملي مي خواهد

 كه اين همه با مهر از كنار كهنه ترين كلمات دل بگذري

به كوچه بيايي و  باران  باز با تو ا ز شراب  گريه كند

بي تو مي شكنم

 

     در هواي سرد تو نيستي كه گرمم كني 

 

 با بودنت سرما را حس نمي كنم

 

وقتي میروی يخ مي زنم زود مي شكنم آن وقت ديگه آفتاب

 

دشمن من ميشه چون آب مي شم .

 

نگاه تو

 باران وقتي آرام مي گيرد كه  به زمين برسد

 موج  وقتي آرام مي گيرد كه به ساحل برسد

 و من وقتي آرام مي گيرم كه به تو برسم.

 من مي خواهم پنجره ي دلم را به روي تو بگشايم 

 تا بوي نفسهاي تو فضاي دلم را آكنده كند

 و تو خوب مي داني كه روزي خواهم آمد.

 

درد هایم را دوا کن

 

امروز هم احساس تنهایی میکنم . تنهای تنها

 درسرزمینی ناآشنا ٬ میان حقایقی که از آن گریزانم .

 دراین هنگام به دنبال کسی می گردم

تا حرف دلم رابرایش بازگو کنم ٬ اما وقتی که از همه کس

 و همه چیز ناامید می شوم ٬ به خلوت ترین مکان

 پناه می برم و به دوراز چشم دیگران اشک می ریزم .

 اشکهایی که بیان کننده دردهای درونی ام هستند

و درمیان اشکهایم تورا صدا میزنم و میخواهمت

 ولی تونیستی عزیزم و فقط یاد توست که به من

آرامش می دهد بیا پیشم

 امروز بیش از اندازه به تونیازمندم

 

دل سوخته ...

 

بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم

آه  که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ...

و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را

مي فرسايد ...

بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را


مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش .

با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ...

فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...

جدايي را لحظه لحظه به من بياموز ... آرام تر بگذر ...

وداع طوفان مي آفريند ... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي 

 باران هنگام طوفان را که مي بيني

 آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...


من چه کنم ؟

 تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...


اي پرنده  دست خدا به همراهت ...


اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...

 

دیوار فریاد سکوت دریا اعتماد ...

 

 

دلم گرفته است پنجره های دلم را بسته اند و قفل محکم سکوت را بر آن زده اند  .

 

 دل تنگی هایم دور تا دورش را دیوار کرده اند  .

 

 و دلم در میان دیوارهای دل تنگی محبوس شده گویی لبخند را از یاد برده

 

 گویی بهار را از او دزده اند و پاییز تنها فصل در تقویم اوست  .

 

 پیچک های غصه روییده اند و از پنجره های دلم بالا می روند  .

 

 هوا ی دلم نمناک و بارانی است و سیلاب نومیدی ها همه ی بذرهای امید را خراب کرده اند

 

 ای اشکها به یاریم بیایید تا که شاید باز کنید  .

 پنجره های بسته ی دلم را به سوی آسما نها شاید دیوارها را خراب کنید  .

 

 و دل محبوس شده در بین دیوارها ی دل تنگی را نجات دهید  .

 

 بیایید که پیچک غصه ها بر روی دلم سنگینی می کند  .

 

 و هر لحظه دلم در زیر فشار این پیچک ها ناتوان تر می شود  .

 

اشکها بیایید تا که فریاد زنم آن چه را که دلم پر شده از آن  .

 

دیوارهای دل تنگی راه را بر دلم بسته اند  .

 

این میله های زندان حرصه بر دلم تنگ کرده اند  .

 

قفل های سکوت را بشکنید می خواهم فریاد زنم تا که خدا بشنود  .

 

 صدای این محبوس شده را. با او خواهم گفت همه ی دل تنگی هایم ر ا.

 

همه ی آنچه را که نمی توانم برای شقایق ها و دریاها بگویم  .

 

چرا که تنها اوست که می توانم به او اعتماد کنم و می دانم که به هیچ کس نخواهد گفت  .

 

 

فقط مرا در آغوش بگير

 

ميدانم که ايمان داری

 

عشقی مثل عشق ما هرگز به جدايی نخواهد کشيد 

 

تو از فرو ريختن خيلی ميترسی

 

پس دستت را خواهم گرفت

 

و به بهترين شکلی که ميتوانم دوستت خواهم داشت

 

و همين توقع را از تو هم دارم

 

به من قول هميشه نده

 

وانمود نکن که مطمئنی هرگز مرا به گريه نخواهی انداخت

 

فقط مرا در آغوش بگير

 

و قول بده که سعی خواهی کرد

 

قربانی ام را بپذير كه تيزي كارد  به استخوانم رسيد

آن روز وقتی که باران می بارید در انتظار تو بودم.در انتظار بازگشت تو .

ابرها پنجه می فشردند.و من تورا می سرودم چشمهایم چشم هایت را و قلبم سرنوشتت را .

وباران همچنان می بارید  ...

آن روز زیر باران تو از من دور می شدی ومن به تو نزدیک  .

فاصله ی بین من وتو ثابت بود  .

  باران دل  سپرد به زمین .  پنجره ها خیس وساکت بودند . در دست های تو زمان بود

وپروانه های رقصان سکوت . در افق دوردست نگاه تو شقایق ها می روییدند

وباران همچنان می بارید  ...

آن روز وقتی که باران می باریدمن جوانه ها را می دیدم که در نگاه باران می شکفت

من در انتظار تو بودم  .

ولی تو در دورترین نقطه ی زمین ایستاده بودی.در نگاهت دیوارها بالا می رفت  .

به من می نگریستی اما مرا نمی یافتی  .

دست مرا می فشردی ولی در فاصله ی ثابت میان من وتو چاهی دهان می گشود  .

و باران

همچنان میبارید . 

 

ببین منتظر ماندم

 

   

تو رفتی سفر اما من ....

بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام


وجسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام 


بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري 


از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد
.


ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني

 

گاهگایی

 

 

احساس خدا

 

بنام اویی که لایزال است

قطره قطره باران اشک خداوند است که بر سر ما جاری می شود

فرسنگ فرسنگ را طی می کند و ما فقط می بینیم که از آسمان جاری است .

 در حالیکه مسیر طولانی را باید سیر کند

 و ما آن قطره ها را فقط به اسم باران می شناسیم

 و آنقدر بی خیال از آن گذر می کنیم و چتر را بر سر خود سایه بان می کنیم

که مبادا تر شویم .

اما نمیدانیم که خداوند تمام احساسش را بر ما روان کرده بدون هیچ خساستی .

بیا یاد بگیریم که ما هم خسیس نباشیم .

قدر محبت را بدانیم .

محبت را به بها بدهیم نه به بهانه  .

 

گل سرخ

 

اگر بر گشتی   *  شاخه ای گل سرخ روی قبرم  بگذار *

 

عشق

تو باعث شدي يک چيزي را بفهمم . بفهمم عشق يعني چي ...

 بفهمم دل کجاست ...

 بفهمم وقتي کسي عاشق ميشه چه حالي داره ...

 بفهمم درد عشق چي است ...

 حالا مي دانم ... ميدانم عشق يعني تشنگي .

 عشق يعني نياز .

عشق يعني التماس . عشق يعني آرزو .


 عشق يعني خواستن و بدست نياوردن .

عشق يعني دويدن و نرسيدن .عشق يعني نرسيدن

 

 

سال نو  تبریک

glitter graphics

سال نو عیسوی به شما عزیزان تبریک باشد