دوستی
خیلی قشنگ است نشستن کنار کسی که احساس میکنی دوستش داری
تجربه ی لذت بخش است که گرمی دستانش را حس کنی
وسط زمستان وقتی همه ی آدمها میخواهند از سرما یخ می زنند
تا قبل از این تجربه نکرده بودم ..... کسی که تجربه کرده احساسم مرا می فهمه
وقتی احساس می کنی او هم دوست داره میخوایی بروی و تمام دنیا را خبر کنی
قشنگترین لحظه ی زندگی وقتی که " حافظ " برایت میگه به عشقت میرسی
او موقع دوست داری بپری در آسمان و دستهای خدا را ببوسی
چون بعد از این همه درد حالا یکی را داری که پناهت باشه
یکی که دوستش داری و قشنگتر از اودیگه کسی نیست

کاش می شد عشق را تفسیر کرد
خــواب چشمان تو را تفسیر کرد
کاش می شد همچو گلها ساده بود
سـادگی را با تو عـالم گیـــر کرد
کاش می شد در خــراب آباد دل
خـــانه احســاس را تعمیــر کرد
کاش می شد در حریـم سینـه ها
عشق را با وسعتش تکثیــر کرد

عشق یعنی جدایی را در فواصل زمین روی صخره ها و دره ها
وامتداد دادن عشق یعنی بادی بی رحم که بتواند گلبرگ های گل لاله را پر پر کند
عشق یعنی یاد دادن دادن پا ییز به باغ عشق یعنی نا بودی

یک نگاه کوچک .... یک شاخه گل خشک ... یک لبخند سرد
یک شب سرد زیر باران تنها وعاشق با دلی شکسته از دنیا
مقصدم کجاست ؟ نمیدانم من چراعاشقم ؟ نمیدانم
به دنبال کی میگردم ؟ نمیدانم درپی چی میروم ؟ نمیدانم
خدایا من ازوجودم چی میدانم ؟ توبه من بگو خدایا شادی من کجاست ؟
چرا دلم تنهاست ؟ خدایا مراسرشار ازنیاز خود کن من تنهایم
میدانم که تنهایم میدانم که ازراه خسته ام میدانم که دلم شکسته
پس وجدان عشق کجاست ؟ چراکسی تن به عشق من نمیدهد ؟
خدایا مگرمن ازتو چه خواستم که اینگونه مجازاتم میکنی؟
خدایا من فقط ازتو عشق خواستم فقط خواستم تنهاییم را پرکنی
گله ایی نیست کارتو بی حکمت نیست
من به راهم ادامه میدهم به امید اینکه به تو برسم
چراغ راهم باش خدایا عشق مرا کورکرد
كاش ميدانستي كه درون قلبم خانه اي داري تو
كه هميشه آن را با شفق مي شويم
و به آن مي گويم كه تويي مونس شبهاي دلم
كاش ميدانستي .... باغ غمگين دلم ..... بي تو تنها شده است
گل غم ... تنهايي ... به دلم وا شده است
كاش ميدانستي كه درون قلبم ... تپش هاي دلم .... همصدا هستي تو
كاش ميدانستي كه وجود تو وگرماي صدايت به زندگي مي بخشد
كاش ميدانستي ... كاش مي دانستي
این روزها پر از سکوتم اما سکوتم پر از حرف است
حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم
وقتی دستانت در حسرت دستانیست که فاصله اش تا تو سه نقطه است
از همیشه تنهاتری
میدانی نوشدارو بعد مرگ سهراب یعنی چی ؟
یعنی دل میگیرد و تو نیستی
یعنی دل من پر از حرف است
و حرفها آنقدر همانجا میمانند که در من حل میشوند

تنها بازمانده یك كشتی شكسته توسط جریان آب به یك جزیره دورافتاده برده شد
با بی قراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد
ساعت ها به اقیانوس چشم میدوخت تا شاید نشانی از كمك بیابد
اما هیچ چیز به چشم نمیآمد سرآخر ناامید شد
و تصمیم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد
تا از خود و وسایل اندكش بهتر محافظت نماید
روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت
خانه كوچكش را در آتش یافت دود به آسمان رفته بود
اندوهگین فریاد زد : خدایا چگونه توانستی با من چنین كنی
صبح روز بعد او با صدای یك كشتی كه به جزیره نزدیك میشد
از خواب برخاست آن كشتی میآمد تا او را نجات دهد..
مرد از نجات دهندگانش پرسید:
چطور متوجه شدید كه من اینجا هستم
هنگامی كه به نظر میرسد كارها به خوبی پیش نمیروند
اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در كار زندگی ماست
حتی در میان درد و رنج دفعه آینده كه كلبه شما در حال سوختن است
به یاد آورید كه آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام زه ماه
امشب دگر ز هرکه و هرکار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
اوخ...کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

روزی هزار بار بر صفحه ی دل بنویس :
میان بودن و نبودنش تنها یک حرف فاصله است .
به همین سادگی ! و من
روز و شب جریمه ی سنگین رفتنت را پرداختم
و جز دل که روزی هزار بار خراش افتاد کسی نفهمید
که از « ب » بودن تا « ن » نبودن فاصله است تا بی نهایت ........
در دلم اندوهیست مثل یک کوه بزرگ و چی سنگین باری روی این شانه بی حوصله ام می افتد
بردباری من از نا شکیبایی من کمتر نیست اما با تو گویم دل من
هیچ دردی از این بدتر نیست که تو دوست بداری همه مردم را لیک هیچ دل نتپد
بهر تو در هیچ کجا کجایی بی وفا ؟
نمیگویی چند روزاست ازتو بی خبرم
نمیگویی دلم برایت تنگ میشود

زمستان تمام شد خاطرهای مرده در ذهن جان گرفت
و اشک حسرت گونه هایم را نوازش کرد
وقتی تو نیستی دیگر هیچ پرنده ای بر بام خانه نمی نشیند
وقتی تو نیستی کبوترها چی غمگین بر بام خانه می نشینند وقتی تو نبودی
در سکوت و تنهایی خویش قدم زنان به میعادگاه همیشگی رفتم
به روی نیمکت همیشگی نشستم به فکر فرو رفتم .
چه خاطره های خوبی را گذراندیم اما حیف که گذشت .
قسم که نامت را هرگز فراموش نخواهم کرد
نامت را چون اشعه ی خورشید بر لوح قلبم نگاه خواهم داشت .
دوستی مانند گلی نیست که پر پر شود
دوستی مانند شمعی نیست که قطره قطره شود
دوستی مانند قطره ی اشکی نیست که در امواج دریا گم شود
آری دوستی یک عشق است که هرگز از بین نمیرود
عشقی که پایان ندارد
و عشقی که در قلبهای عاشقان حک میگردد آنچه که می بینم به زبان نمیتوانم بیاورم
و آنچه بر زبان می آورم نمیتوانم بنویسم زبان دل چه خوب کلمات را مثل دانها ی تسبیح میچیند
و چی گیرا سخن میگوید با همه ی ضربانش وجودت را احساس میکنم
در گرمای ستاره ی سوزان در آبی آسماندر سرخی لاله زار
و در آرامش آب و این را میتوانم بگویم که دوستت دارم

به آن سو مینگرم باز هم جز تاریکی چیزی نمیبینم
انگار واقعا آسمان همه جا یک رنگ است
آدمها بی رحم شدند نمیدانم آدمند یا در کالبد آدم........
آسمان دلم بازهم تیره شد دل شکستن برایشان چقدر آسان است
دل میشکنند و دلشان نمیسوزد دل میشکنند و نمیدانند خدا آن بالاست
دل شکستن قانون زندگی شده باید پذیرفت .
باز هم عشق باورم نمیشود که برگشتی باورم نمیشود
که میخواهی تولد دوباره ی عشق مرا جشن بگیری
نه نه نمیتوانم باور کنم با دستانت صورتم را نوازش میکنی ؟
و من بی صدا اشک شوق را بر شانهایت میریزم اما بگو که همیشه میمانی
و دیگر رفتن در کار نیست بگو که دیگر قلب زخم خورده ی مرا خنجر نخواهی زد
بگو فریاد بزن میخواهم همه گوش دهند
که دیگر نگویند عمرت را به پای کسی که رفته به هدر نده
میخواهم همه بدانند که تو برگشتی
چشمان خیسم باز شد آه ...... باز هم روءیای همیشگی بود
و من با اشک حسرت از جا برخواستم
چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم ـ چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو ـ به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و ما رو از تو یکروتر ـ من اینها هردو با آئینه ی دل روبرو کردم
فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را ـ ز حال گریه ی پنهان حکایت با سبو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو ـ سرای دیده با اشک ندامت شستشو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ـ ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم
ملول از ناله ی بلبل مباش ای باغبان رفتم ـ حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی ـ من از بیم ندامت گریه پنهان در گلو کردم
حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری ـ در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
روزي دل خواهي بست . روزي مي رسد كه در دلت عشقي را احساس خواهي كرد .
و دوست داري كه اين عشق كه در دلت ريشه كرده با عاشقانه ترين عبارت ها ابراز كني .
دل عاشقت به تو اين فرصت را مي دهد
كه احساسات پاك و انديشه هاي زيبايت را در يك جمله ي
عاشقانه خلاصه كني
و به معشوقه و یا معشوقت تقديم كني .
مي گويند كه " هر آنچه از دل برآيد به دل نشيند "
البته همه ما شاعر يا استاد ادبيات نيستيم .
اما ميتواني زيباترين عبارت هاي عاشقانه را كه برخواسته از دل مي باشد
بنابراين سعي كن هميشه با احساسترين و زیباترین عبارت عاشقانه را انتخاب کنی
که حرف دلت را به عزیز دلت مي رساند
و به اين طريق او متوجه مي شود که در ذهن و قلبت چی می گذرد .
از عبارات عاشقانه ياري بگيريد
و افکارتان را به زیبایی بر روي کاغذ و زبان انتقال دهيد ...
خدایا به هرچه دل بستم تو دلم را شکستی
هر کجا که خواستم دل دردمندم را آرامش بخشم، تو آن را از من گرفتی
ودرمیان طوفان های وحشت زای حوادث رهایم کردی
تا به هیچکس و هیچ چیز جز خودت دل نبندم
پس از مرگم نمی دانم چی خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چی خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم صوتکی سازد
گلویم صوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان آشفته و آشفته تر سازد
تابدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را
نام ترا آوردم . دارم عبادت میکنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم
دست به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم
گفتی دلم را بعد از دست کس دگر دهم
شاید تو با خود گفته ای دارم عبادت می کنم
رفتم کنار پنجره دیدم ترا با . بگذریم
چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم
من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری
دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم
تو التماس می کنی جوری فراموشت کنم
با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم
گفتی محبت کن . برو باشد خداحافظ
رفتم که تو باور بکنی دارم محبت می کنم
با تو بودن به من درس عشق را اموخت
با تو بودن وفا ماندن را برايم معنا كرد
اينك قلبي دارم سرشار از محبت و عشق كه همچون چشمه در وجود گرمت مي جوشد
ترا كه دارم زندگي مال من است
حالا كه عاشقم همه ي قلبت در اختيار من است
صداي گرمت ارامش وجود من است
راز قلبهاي ما كلام جاودانه ي عشق است
با تو بودن يعني يك عمر به عشق تو زنده بودن از ان لحظه كه تو امدي
يك لحظه نيز احساس تنهايي نكرده ام
ديگر غمي نيست در قلبم همه ي قلبم را عشق تو فرا گرفته است
چی ارامشي دارم اين زندگي را تنها با تو ميخواهم
بي تو بودن را هيچ گاه حتي يك لحظه هم باور ندارم
اهنگ زندگي ام صداي نفسهاي تو است
نفسهاي تو تضمين يك عمر زنده بودن من است
عشق يعني تو جز تو در قلبم كسي جاي ندارد
با تو يكرنگ هستم دو رنگي در عشق معنايي ندارد
يك قلب دارم ترا دارم ويك احساس زيبا احساسم را تقديم به قلبم ميكنم
تا ابراز كند به تو يك دنيا محبت و وفا را تو به من ثابت كردي
كه بهتريني ديگر به انتظار شكست نميشينم
ايمان اورده ام به تو ديگر به استقبال تنهايي نميروم
با تو بودن به من اموخت كه تا نفس در سينه دارم دوستت دارم
گاهی ارزو می کنم
کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت را نخورم
کاش لبخندها یت انقدر زیبا نبود که امروز
ارزوی دیدن یک لحظه فقط یک لحظه از لبخندهای
عاشقانه ات را داشته باشم
کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد
تا امروز چشمان من به یاد ان لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند
کاش حرفهای دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگویم
اخر انکه میدانست چقدر دوستش دارم
ارزو دارم هميشه در كنارم باشي ياروياورم باشي
سرپناهي براي اين قلب عاشقم باشي
ارزو دارم تكيه گاهم باشي من دردي در سينه باشم وتودوايم باشي
ارزو دارم همه هستي ام باشي زندگي به كامت باشد
و هميشه شاد باشي
ارزو دارم تنها براي من باشي قلب من در سينه ي تو و قلب تو در سينه ام باشد
و ما هردودر قلب هم باشيم
ارزو دارم كه به ارزوهايت برسي تو خوشبخت باشي ومن نظاره گرباشم
من كه از دار دنيا تنها تو را دارم ارزو دارم هميشه با من باشي
من كه از تو چيزي جز وفا نميخواهم ارزو دارم هميشه باوفا باشي
ارزوهايم را زنده كن اي عشق من اگر روزي از هم دور بوديم
مرا هميشه در كنار خودت حس كن
من كه هرجا ميروم با تو هستم گرچه در كنام نيستي اما تنها نيستم
ان قلب مهربانت هواي مرا دارد ميگويم دوستت دارم برايم ميتپد
ارزو دارم هميشه قلبت به عشق من بتپد نميگذارم غم بياد و قلبت را بشكند
اي تنها ارزوي من ارزو دارم روزي بيايد كه ديگرهيچ ارزويي
جز هميشه با هم بودن دردلهايمان نباشد
ارزوي من اين است كه من ماله تو باشم
باز هم منم از تبار بی شیله پیله ها
کنار کوچه ی انتظار نشسته ام با دلی که عاشق شده است منتظرت هستم
چشمانم تاب دیدنت را ندارد اما تو مرا خواهی دید نقش بسته بر لوحی مرده
مسئله این است همه جا مسئله این است بودن یا نبودن
اما کسی خواهد آمد بشکند این فاصله ها را حل کند این مسئله ها را
ولی من نه پای رفتن دارم نه دست شکستن
دیر هنگامی است دریافتم مرگ و زندگی بسته به یک حادثه است
رفتی و تنهایم گذاشتی به دنبال یک عشق دیگه
حالا که به خواستت نرسیدی دوباره به سویم برگشتی
در این دنیا به غیر از درد عشق درد دیگه ایی هم هست ؟
جدایی با دوست داشتن و زندگی با عشق پوچ است
نمی خواهم دستانت را نمی خواهم چشمانت را چشمان بهاریت را
برگردی نمیتوانم برایت بگویم دوباره مرا دوست داشته باش
دیگه قدرت بخشیدنت را ندارم
حالا دیگه بهتره هر کدام به راه خود ما بریم
تو به راه خودت منم به راه خودم
بی خودی التماسم نکن و باغرور باش
چی امیدهایی که در وجودم داشتم کشتی
با چی دردهایی این دلم که عاشقت بود آشنا کردی
با زندگی لج کردم قهر کردم با عشق
فقط یک بار یک بارهم بعد از رفتنت دنبالت نگشتم
چون اگر دوستم داشتی دستهایم را رها نمی کردی و تنهایم نمی گذاشتی
چیزی نشده است جلوی راهم سبز نشو نمی بخشمت
گریه نکن گریه نکن بخند بخند مثلی روزی که تنهایم گذاشتی
التماسم نکن سرت را بالا بگیر مثلی وقتی که رفتی و با دیگران بودی
فقط یک بار یک بارهم بعد از رفتنت دنبالت نگشتم
فردا روز ولنتاینه " روز عشق " اول از همه این روز قشنگ را به
همه ی آدمای روی کره ی خاکی تبریک میگویم چون مطمئنم
که همه شان حتی اگر برای یک بار و به اندازه ی یک ثانیه ام که عاشق
شده اند عاشق شدن و میدانند که عشق چقدر مقدس است ........
نمیدانم شما نظرتان درمورد عشق چی است ؟
اما از نظر من عشق واقعا مقدس است
البته برای کسایی که اورا با تمام وجودشان درک کردن
نه این عشق های امروزی که من به شخصه حالم به
هم میخورد وقتی میبینم که بعضیا حرمت عشق را شکستن و از
ان یک تصویر غلط در ذهن آدمها درست کردن .
من عاشق خیلی چیزها و خیلی کس ها هستم
. بزرگترین عشقم خداست خدایی که واقعا دوستش دارم

یادت باشد که دنیا با تو آغاز می شود
روز با تو و خورشید با تو گرما می گیرد
نسیم با بوی خوش توجاری می شود
و بهار برای تو خود را می آراید
یادت باشد
که شب بی نگاه زلال تو دلش می گیرد
و پرندگان به خاطر تو عاشقانه می خوانند
وقتی نگاه می کنی
چشمی هست که ترا می نگرد
نگاه زیبایت و زیبایی نگاهت را باور کن
و دنیا را با نگاهت زیباتر کن
میدانم دیگه سر به این غم خانه خاک گرفته نمیزنی ولی من به دل خوشی خودم می نویسم
می نویسم عاقبت مجنون این قصه شد عاقبت لیلی قصه لیلی و مجنون
به خدا میروم
میروم از این شهری که همه جایش بوی لیلی من رو هیده
به خدا میروم
ان روز كه نسيم نرم نرم از لاي پيراهنت تنت را بوسيد
من هم نرم نرم شراب بوسه هایم را بر لب هاي دل مهربانت ريختم
كه می دانم شراب ناب همه خستگی های تنهایی رااز دل ميگيرد
همه زخم های كهنه ی دلتنگی را
ان روز من به نسیمی كه بی ترس از هجوم هر خیالی
تمام وجودت را می بوسيد حسودی كردم
من به آسمانی كه نگاه های مهتابی را بر چهره ات حس می كرد حسودی كردم
من به زمینی كه با غرور پاهای ترا می بوسيد حسودی كردم
من به تمام لحظه هایی كه ترا داشتند و من منتظر يك لحظه داشتنت بودم حسودی كردم
برا ی آن لحظه هايی كه نگاهت در آسمان نگاهم عهد ببندن
و لبخند گرمت شب سرد تنهاییم را آفتابی كنه
بيا پيشم بمان تا من هم بمانم
هر چند حتی بی من بودنت برای من زندگی است
كه اگر تو با من نيستي من هنوز با توام
با تو عهدی ميبندم نا گسستنی فراموش نشدنی و ماندگار
قلبم را به تو هدیه میدهم به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم
به تو که روحت را سرشتت را عصاره ی وجودت را ميپرستم
و به آن عميقاً عـشق ميـورزم ای عزیز ِستودنی مهربان ِماندنی نازنین خواستنی
بدان و آگاه باش که من ترا هيچگاه هيچ کجا هيچ لحظه ای تنها نخواهم گذاشت
و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد
مطمئن باش
تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد ...
ولی باز هم پذیرایت خواهم بود .
اگر چی فانوس قلبم سوسو می زند
و تکه های شکسته قلبم که سالها پیش با بی رحمی آن را شکسته ای
با یک اشاره از هم خواهد پاشید .
ولی باز هم پذیرایت خواهم بود . پس از آمدنت در زلال چشمانت خیره خواهم شد
و به تو خواهم گفت : که سالهای زیادی را به انتظارت نشسته ام .
دیگر نمیدانم کدامین فریادها را در گلویم جا دهم
و یا کدامین بغض را در خود خاموش کنم
و چگونه لبخند بزنم به این دنیا با این تلخی اش و یا چگونه امیدوار باشم
به این زندگی٬ با این نا امیدی اش حال تو به من بگو چه کنم
با این غم فراغت تو بگو چگونه بسازم با این ناسازگاری روزگارم
به یاد داری شب بی مهتاب را که از ترس جدایی تو در کنار خانه دلم اشک می ریختم
و تو در آن تاریکی شب به دیدارم آمدی
با لبخندی و با دلی شکسته تر از من ...
هنگامیکه من گوش به سخنان دل انگیزت داده بودم
تو با آن نوای زیبایت به من گفتی : فقط امید وار باش
و امروز را میبینم که همه چیز تمام شده است
خداي من ! در تمام ایام زندگی ام سایة مهر تو بر سر من مستدام بود،
این سایة خوب را تا آن سوی مرگ نیز گسترده بدار !
چگونه می توانم گمان كنم كه پس از مرگ، تو روی گردانی و چهرة دگرگون كنی؟
در حالی كه در تمام طول حیات، جز زیبایی و خوبی و لطافت از تو ندیدهام .
كار مرا آنچنان كه شایستة توست عهده دار شو و به من با نگاه بخشش و كرم نظر كن،
بر این بنده كه پردههای سیاه جهل،اطرافش را فرا گرفته است .
تو در دنیا بر بدیهای من پرده افكندهای، من در آخرت به این پرده نیازمندترم.
تو در میان بندگان خوب خودت مرا رسوا نكردهای در مقابل شاهدان قیامت رسوایم نكن
جود تو توقع مرا افزوده است. بخشش ات به آتش آرزوی من دامن زده است
و عفو تو بی تردید برتر از كردار من است .
به دیدارت شادمانم گردان چشم مرا به جمالت روشن كن
آن زمان كه در میان بندگانت به قضاوت مینشینی .
اعتذار من به درگاه تو اعتذار كسی است كه از قبول پوزش خویش، بی نیازی نمیكند.
پس عذر مرا بپذیر
این بخشندهترین كسی كه شرمساران و روسیاهان و رحمت طلبان به درگاه او پناه میبرند
و به دامن او میآویزند رد مكن این عرض نیاز مرا و كور مگردان
این شوق و رغبت مرا و مشكن ساقة امید و آرزوی مرا
تو اگر میخواستی كه خوارم كنی، دست به هدایتم نمی زدی ،
تو اگر رسوایی مرا میخواستی، اینقدر با من مدارا نمیكردی .
من گمان نمیكنم، تو مرا در حاجتی كه عمری بر سر آن نهادهام
و در طلبش به درگاه تو نالیدهام رد كنی .
زندگی را تو بساز نه بدان ساز که سازند
زندگی یعنی جنگ تو بجنگ
زندگی یعنی عشق تو بدان عشق بورز

دوست دارم آزاد از قید و بندها درغروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم
و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم
و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم
و این زیبایی سحرانگیز، با پنجه های هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند،
قلب سوزانم را بگشاید، آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصاره حیات من است،
آزادانه سرازیرنمایم، عقده ها و فشارهایی را که بر قلب و روحم سنگینی می کنند
بگشایم .. غم های خسته کننده ای را که حلقومم را می فشرند
و دردهای کشنده ای که قلبم را سوراخ سوراخ می کند
، با قدرت معجزه آسای زیباییتغییر شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدل کند
و آنگاه حیاتم را بگیرد و من دیوانه وار همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم
و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی می گذرد پرواز کند
و در عالم آرامش و طمأنینه از کهکشانها بگذرم
و برای لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستی و غم وجود بیاسایم
وساعتها و ساعتها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم..
برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم
که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را برای بار دوم برایت باز گوید .
چرا مرا شکستی ؟ چرا ؟
اشعاری برایت سرودم
که هیچ لیلای نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند
چرا تنهایم گذاشتی ؟ چرا ؟
چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم
چرا این چنین کردی با من ؟ چرا ؟
زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم .
چرا این چنین شد ؟ چرا ؟
امشب به سوگ ارزوهایم نشسته ام و در غم نبودنت اشك فراق می ریزم .
امشب شمع حسرت ارزوهای بر باد رفته ام ذره ذره اب میشود .
امشب برای مرگ ارزوهایم لباس سیاه پوشیده ام .
كاش امشب كسی برای عرض تسلیت به خانه دلم می امد .
كاش امشب تو بودی و دلداری ام میدادی و دفتر كال ارزوهایم را ورق میزدی .
اما ... اما افسوس كه تو نیستی و زندگی بی تو قشنگ نیست .
در ساحل قلب ما این جای پای دوستی است که میماند
وگرنه موج روزگار هر رد پایی را با خود می برد
دلی بستم به آن عهدی که بستی ، تو آخر هر دو را با هم شکستی
دوست داشتن را تقدیم می کنم به کسی که وجودش از هر گلی پاکتر است
غروب غمت را به هر قیمت خریدارم ، چون طلوع شادیت را از ته دل آرزو دارم
نمناک ترین ناله ی دلم بهانه ی دیدن توست، تو بگو با دل بیقرارم چه کنم ؟
اگر باغ نگاهم پر زخار است، گلم تاراج دست روزگار است،
به چشمانت قسم با بودن تو، زمستانی ترین روزم بهار است .
گریه هایم بی صداست، عشق من بی انتهاست،
رد پای اشکهایم را بگیر، تا بدانی خانه ی عشق کجاست .
امشب به رسم عاشقان یادی ز یاران میکنم، امشب وجودم خسته است
از سردی دلهای سرد ، آیا تو هم در یاد من هستی در این شبهای درد ؟
ای معنی انتظار یک لحظه بایست، دیوانه شدن بخاطرت کافی نیست؟
فقط یک جمله بگو، تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟
باغبان در را مبند من فرد گلچین نیستم ، من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم
ما آدمها خیلی راحت دل هم را میشکنیم ، غافل از اینکه ان زخم برای همیشه ماندگاراست
راز این گفته فقط باد صبا می داند / دارمت دوست به قدری که خدا می داند .
چقدر سخت است که منتظر کسی باشی که هیچ وقت به فکر آمدن نیست .
خنده ی تلخ آدما همیشه از دلخوشی نیست . شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست .
من از یاد عزیزانم دمی غافل نمی مانم ، نمی دانم عزیزانم ز من یاد می کنند یا نه .
ز دیدارت اگر دورم دلیل بی وفایی نیست ، وفا آن است که نامت را همیشه زیر لب دارم
روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع / سر من وقت وداع گوشه ی دیوار گریست
میگویند شیشه ها احساس ندارند
اما هر بار روی شیشه ی بخار گرفته می نویسم دوستت دارم آرام میگرید
اگر يك روز فكر كردي نبودن يک كسي بهتر از بودنش چشمهایت را ببند
و ان لحظه اي كه او كنارت نباشه و به خاطر بيار اگر چشمهایت تر شد
بدان به خودت دروغ ميگویي و هنوز دوستش داري
غلط است هرکه گوید دل به دل راه دارد دل من خون شده اما دل او خبر ندارد
اگر می خواهی مرا ببینی پلکهایت را روی هم بگذار
و چشمانت را ببند ... من همانی هستم که هیچ وقت مرا ندیدی .
من برای تو می نویسم تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست ،
برای تویی که دلم هنوز هم منزلگه عشق توست .
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست ،
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد .
برای تویی که چشمهایم همیشه به راه تو دوخته شده است .
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است .
برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه من است .
امشب دلم بیشمار گرفته است برای تو ... برای مهربانی های تو ...
برای گرمی صدای تو ...
چرا خدای مهربان گریه هایم را نمی بیند ؟
ناله هایم را نمی شنود ؟
صدای قلبم را .... فریاد عشقم ر ا .... نمی دانم چرا نمی شنود ؟
میگویند خدا هر کس را بیشتر اذیت کند بیشتر دوتش دارد ،
مگر خدا چقدر دوسم دارد؟ کاش دوستم نداشت .
وتو بیاد آور عشقم را و عطش با تو بودن را و نگو که باید رفت .
تنهایم مگذار نگو بی تو مردنم قصه است... نگو نوشته هایم دروغ است .
تنهایم مگذار در این پس کوچه های نفرین شده ی تنهایی، تنهایم مگذار .
اگر بخواهی حاضرم قلبم را به تو هدیهکنم تا با خنجر بی مهری تکه تکه اش کنی .
اگر بخواهی حاضرم دلم را فرش زیر پایت کنم تا بتوانی از روی دلم عبور کنی .
و من فقط یک آرزو دارم آن هم این است
ای کاش می توانستی به جای اینکه در رویاهایم بخوابی و در آرزو هایم بیدار شوی
برای همیشه در کنارم بمانی
کاش ..........
با باد خواهم گفت حکایت نامهربانیت را تا از هر کویی که میگذرد
آنرا بخواند تا شاید روزی از سرکوی تو نیز بگذرد و در گوش ا ت
بخواند قصه ای را که برایت اشناست به یاد خواهی اورد مرا
نگاه یخ زده ام را و روزی را که دنیا را بر سرم خراب کردی
به یاد خواهی اورد ... به یاد قصه ای خواهی افتاد که نامهربانی تو
و سکوت من اخرین برگش بود به یاد خواهی اورد
کسی را که همه دنیای تو بود قسمهایی که خوردی عهد هایی که بستی
و قلبی را که شکستی همه را به یاد خواهی اورد

ترا گم کرده ام امروز و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگین ا ند ..
و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند ...
نمی دانی چه غمگین اند
چراغ روشن شب بود برایم چشم هایت و نمی دانم چه خواهد شد .................
بی تاب و دلگیرم ...
کجا ماندی که من بی تو هزاران بار ، در هر لحظه می میرم .
یادت باشد ... خسته ام ...
خسته ام
تو آرام آرام با قايقي سربلند از كنارم رفتي ولي نتوانستي بودنت را برايم معنا كني .
تو رفتي ولي چشمان خسته ام تنها مشتاقاني بودند كه در تاريكي شب بدرقه راهت شدند
با رفتنت پنجره ها تكيه بر ديوار زدند
تو رفتي و نفهميدي گل هاي ياسي كه در دستانت گذاشتم
جان باختند بدون حضور گرمت برگ ها ي خزان دفتر آرزوهايم را پوشاند
تو رفتي و حرف هاي تنهايي روح كهنه ام را جريحه دار كرد !
در حالي كه كودك احساساتم در آينه اطمينانت بي قراري مي كرد
و من كه يكدانه نرگس كه هجران را حس مي كند مي خواهم
صداقت يكپارچه زبانم را در آبي نفس هاي پاك صيقل دهم
و لباس خاطرات اشك هايم را به در كرده و به گرماي تماشاي چهره ات پناه برم
تا نبيني چگونه لاله هاي سرخ مهراب سينه ام در فراغت كبود شد
اي كاش اين روزهاي زيبا كه پر از خنده ها و شادي و نشاط است هرگز تمام نمي شد
اما ثاينه ها و دقيقه ها مي گذرد و ما غافل از همه چيز كه روزي از يكديگر جدا مي شويم ؟
نمیگذارم تو تلخی زندگی را احساس نکنی .
************************************
در کوچه های عشق دنبال تو می گشتم / حقیقت شب بود ترسیدم و برگشتم
************************************
شرط دل دادن ٬ دل گرفتن است وگرنه یکی بی دل میشه و یکی دو دل !
************************************
کسی که باورت داره ، همیشه یک قدم جلوتر از کسی که دوستت داره .
************************************
زندگی وقتی قشنگ است
که در کتاب قانون آن اصل معرفت ماده محبت و تبصره عشق نوشته شده باشد
************************************
سلام . هوا سرد شده است
مواظب باش کسی ازسردی هوا به گرمی قلبت پناه نبرد
************************************
یک روز سرد وقتی دنبال جایی برای قایم شدن می گشتم
نتوانستم جایی گرمتر از قلبت پیدا کنم … فراموشم نکن